خروس و موش و گربه
موش کوچولو رفت حیاط بازی کند. وقتی برگشت، به مادرش گفت: «مادرجان توی حیاط دو تا حیوان دیدم، یکیشان خیلی ترسناک بود، یکیشان خیلی قشنگ بود.»
مادرش گفت: «خب بگو ببینم چه شکلی بودند؟»
موش کوچولو گفت: «آن که ترسناک بود، پاهایش مثل شب سیاه بودند و تاجش سرخ بود. چشمانش درشت بودند و دماغش کج بود. وقتی از جلوی او رد شدم منقارش را باز کرد، پایش را بالا برد و با صدای بلند شروع به خواندن کرد. من خیلی ترسیدم».
مادر گفت: «آن حیوان خروس بوده، نباید از او بترسی. او حیوان بیآزاری است. خب حالا از آن حیوان قشنگ بگو.»
موش کوچولو گفت: «آن یکی زیر نور خورشید دراز کشیده بود. گردنش سفید بود و پاهایش قهوهای بودند. خودش را لیس میزد و تمیز میکرد. تا من را دید دم سفیدش را به آرامی تکان داد.»
مادر گفت: «بچهجان. از این حیوان خوشگل بترس و هیچ وقت به او نزدیک نشو.»
موش کوچولو پرسید: «چرا؟»
مادرش گفت: «چون او گربه است و گربهها هم دشمن ما هستند.»
از آن روز به بعد موش کوچولو هر وقت گربه را میدید، فرار میکرد.
شمس، محمدرضا، (1394)، افسانههای آنور آب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}